مهرسام منمهرسام من، تا این لحظه: 11 سال و 11 ماه و 21 روز سن داره

رویای شیرین من

یک انتخاب سخت

سلام مامان جون خوبی عزیزم چه مسولیت  سنگینیه انتخاب اسم برای شما ولی بالاخره موفق شدم با کمک بابایی اسم شما رو انتخاب کنم مهرسام امیدوارم خوشت بیاد مبارکت باشه مامانی ان شاءالله برات  خوش شانسی بیاره  مهرسام= پسرخونگرم ومهربان مرکب ازمهر به معنای مهربانی یا خورشید سام به معنای آتش است شیرینم این اسم رو بیشتر بابایی برای شما انتخاب کرد منم وقتی یکم بهش فکر کردم دیدم اسم قشنگیه وقتی اسمهای دیگر رو به بابا پیشنهاد میدادم خیلی استقبال نمیکرد و میگفت وقتی مهرسام صداش میکنم حسش میکنم اخه تقریبا خیلی وقته که شما روبا این اسم صدا میزنن راستی بیشتر وسایل برای اومدن شما آماده اند فقط مونده سرویس خواب با یکم وسای...
24 مرداد 1393

پسرم داره بزرگ میشه

سلام پسرکم خوبی عزیز دلم؟مامان جون امروز وقت دکتر داشتم برای بررسی وضعیت شما خانم دکتر گفت نسبت به ماهی که توش هستم شکمم کوچیک تره شما داری بزرگ میشی ولی خونت یکم کوچیکه منو بابایی هم خیلی ناراحت شدیم دکتر بهم استراحت داده منم ازفردا می خوام وسایلمو بردارم برم خونه مامان جون اینا استراحت کنم فرشته ی اسمونی من قول بده صحیح وسالم بیای پیش من وبابایی راستی گل پسر بابایی برای شما یه دوربین خریده که ازتمام لحظات قشنگ عکس بگیریم کارمون یکم سخت میشه چون من مطمئنم تمام لحظات باشما بودن قشنگ خواهند بود دوربین بدبخت کم میاره خیلی دوست دارم زود تر توی بغل بگیرمت وببوسمت دلبرکم تازه متوجه شدم عمه جونم بارداره یعنی یه کوچولوی دیگه هم ...
23 مرداد 1393

شروع سیسمونی!!!

سلام پسر شیطونم مامانی این روزا اونقدر حرکتای شما زیاد شده وقتی شما تکون می خوری یه حس خوبی بهم دست همین الانم که دارم این متنو برات مینویسم کلی لگد بهم داری میزنی مامان جون دیگه شروع کرده به سیسمونی خریدن یه سرویس کالاسکه قرمزو طوسی برای شما خریدن من این رنگو دوست داشتم چون کالاسکه مامانو باباهم همین رنگی بوده دستشون درد نکنه خیلی زحمت میکشن دلم می خواد زودی بیای با این وسایلات بازی کنی من دیگه برم بابایی داره صدام میکنه نازنینم یادت نره منو بابایی خیلی شمارو دوست داریم بوس بوس ...
10 تير 1393

دختر؟؟؟؟؟پسر؟؟؟؟؟

سلام نی نی نازم چند روز پیش بابایی زنگ زد گفت حاضر باش میام دنبالت بریم ب بینیم نی نیمون چیه؟وقتی توی مطب منتظر بودیم نوبتمون بشه خیلی استرس داشتم بالاخره نوبتم شد امااجازه ندادن بابابیاد وبیرون منتظر شد وقتی دکتر داشت شمارو بررسی می کرد داشتم خودمو اماده میکردم تا بپرسم جنسیتش چیه که خودش گفت جنسیت پسر بله یه پسر شیطون وقتی اومدم بیرون بابایی منتظر بود منم یکم سر به سرش گذاشتم وگفتم دختر برای بابا خیلی فرق نمی کرد  فقط می گفت سالم باشه بهم تبریک گفت دیگه طاقت نیاوردم گفتم که پسر یه حسی داشتم که برام خیلی غریب بود یه لحظه گریم گرفت بابایی هم از خوشحالی اشک تو چشماش جمع شد وبعد بابایی منو برای ناهار به یه رستوران دعوت کرد وتا رسیدیم خون...
10 تير 1393

خبر مهم!! خبر مهم!!

سلام عزیزکم ببخشید که مامان رعایت حال شمارو نمی کنه و کار هایی رو که نباید رو انجام میده و باعث میشه شما اذیت بشی بعد ازباخبر شدن از وجود شما به مامان جون هم اطلاع دادیم ایشونم مارو شام خونشون دعوت کرد بابایی هم بستنی گرفت که شیرینیه نی نی دار شدنمون باشه اینجوری شد که مامان جون اینا فهمیدن وکلی خوشحال شدن وبهمون تبریک گفتن بعد از گرفتن ازمایش هم بایه جعبه شیرینی خونه ی بابابزرگ یعنی بابای بابا رفتیم وبه اونا هم خبر دادیم تا اونا رو هم توی شادی خودمون شریک کنیم روز اول عید هم مامان بزرگ من به بقیه فامیل گفتو ماهرجا میرفتیم دوبار تبریک میشنیدیم روز سیزده بدر هم زری مامان به فامیلای بابا گفت اینجوریشد که همه از وجود شما باخبر شدن ...
16 فروردين 1393

اولین دیدار منو نی نی !!

نی نی نازم منو بابایی برای اینکه از وجود شما مطمئن مطمئن بشیم ازمایش خون دادیم مامان خیلی از امپول میترسه گریم گرفته بود بابایی گفت بذار فیلم بگیرم تا نی نی مون ببینه مامانش بخاطرش حاضر شده امپول بزنه من بخاطر شما همه کاری می کنم تا شما صحیح و سالم بیای تو بغلم از بس از شما صحبت کردم بابایی حسودیش شده. جواب ازمایشو بردیم پیش خانم دکتر و ایشون بهم گفت یه سونو انجام بدم تا ببینیم شما در شرایط خوبی هستی ؟ خیلی منتظر شدیم تا نوبتمون بشه یه عالمه هم اب خوردم تا بشه شما رو راحت ببینیم نوبتم شدو نشد که بابایی هم بیادشما رو ببینه اخه خیلی شلوغ بود وقتی دکتر دستگاه رو گذاشت رو دل مامان که شما رو ببینه خیلی استرس داشتم قلبم داشت تند تند میزد د...
16 فروردين 1393

خداجون باورم نمیشه!!!!!

سلام دلبرکم اصلا باورم نمیشه دارم مامان میشم اولین دفعه ای که از خداخواستم یه نی نی ناز بهم بده شمارو گذاشته تو دلم امروز صبح که از خواب بیدار شدم از تست بارداری استفاده کردم مثبت شد دارم بال در میارم اونقدر ذوق کردم دلم درد گرفت تا جواب تست رو دیدم زنگ زدم به بابایی وبهش خبر دادم خیلی خوشحال شد بهم گفت شب که بر گشتم باید جشن بگیریم بابایی می گفت میدونسته این ماه نی نی دار می شیم الان منو بابایی لحظه شماری میکنیم تا شما زودتر بیای تو بغلمون   خیلی دوستت داریم عزیزکم خدایاشکرت که خوشبختی مارو کامل کردی ...
16 فروردين 1393