مهرسام منمهرسام من، تا این لحظه: 11 سال و 11 ماه و 21 روز سن داره

رویای شیرین من

روروئک

مهرسام جون سیزدهم بهمن ماه برای اولین سوار روروئک شد کلی هم ذوق کرد مامان الان که دارم این پست وبراتون میزارم شما باپیمان داری بازی می کنی و اقون میگی خیلی لحظه قشنگیه وقتی بزرگ شی دلم برای این روزات تنگ میشه راستی خیلی به تلوزیون علاقه داری مخصوصا برنامه کودک چون رنگی رنگیه  خیلی دوست دارم ناز نازیه مامان پسرم حرفه ایه لم میده و بایه دست فرمونو میگیره ...
14 بهمن 1393

بهونه زندگیم

سلام پسرکم  الان که دارم این متنو براتون مینویسم داری غر میزنی منم ولت کردم خود تسکینی پیدا کنی اخه الکی گریه میکنی همه چیتو چک کردم هیچ مشکلی نیست  عزیزم جدیدا شیطون شدی اجازه نمیدی بیام خاطرات قشنگتو ثبت کنم عزیزکم هرروز که میگذره وابستگیم بهت بیشتر میشه شیرین کاریات هم بیشتر میشه وقتی باهات حرف میزنم خیلی قشنگ میخندی   لپات سفت سفت میشه دوست دارم گازشون بگیرم بابایی رو که میبینی غش میکنی از خنده پیمانم خیلی بهت وابسته شده به پیمان میگم قشنگ تر از پسر من تو دنیا هست؟ میگه سپیده جان بچه هر کس برای خودش عزیزه وقشنگ راست میگه ولی بازم من میگم تو یه چیز دیگه ای خخخخخخخ مامان جون  هر کسی که شما رو میبینه میگه شبیه داداش...
14 بهمن 1393

اولین مسافرت اقا مهرسام

پسر گلم اولین مسافرت شما به شمال بود که با عمه مینا اینا رفتیم وشما فقط38 روز سن داشتی وباوجود این که کلی استرس داشتم که مریض نشی خیلی خوش گذشت خداروشکر برای شما هم مشکلی پیش نیومد فقط مورد ناراحت کنندش تصادفمون بود که عمو امیدو خیلی عصبانی کرد ماهم بخاطر خسارتی که بهشون وارد شده بود خیلی ناراحت شدیم وشما هم اولین تصادفو تجربه کردی امیدوارم اخرین تصادفتونم باشه شیرینم تو کل سفر هم مهربد همش جوراب شمارو بو میکردو میگفت پیف پیف اینم ازعکسای شمال اینم از اقا مهربد ...
9 دی 1393

اولین واکسن پسرم

پسرکم اولین واکسنشو 6دی ماه زد مهرسامم خیلی ناارومی نکرد قربونش برم خیلی به فکرمنه فقط یه کم گریه کرد اونم خیلی باصدای بلندو از ته دل راستی مامان جون امروز دوست مامانی مهسا جون اومده بود خونمون میگفت چقد پسرت نازه کاش حالا که اینقدر خوشگله دختربود عزیزم روز بروز داری خوشگل تر و تودل برو تر میشی پیمان که دیگه خودشو کشته از بس میره ومیاد میگه چقد پسرم خوشگله به چشم من شما قشنگ ترین پسردنیایی چندتا از عکس هاتونو میزارم تابعدناکه دیدی به این حرف من پی ببری این حالت خوابیدنو خیلی دوست داری عزیزم قربونت برم که یه ذره هم اثری از خواب تو چشمای خوشگلت نیست ساعت 3صبح اولین شب یلدا با اقا مهرسام خونه اقاجون ازهرسال بهتر بود ف...
9 دی 1393

روزهای باتو بودن

سلام مهرسامم  این روز ها بهترین روزهای زندگیمه وقتی به شما نگاه می کنم با خودم میگم من خوش بخت ترین ادم دنیام که خدا بزرگ ترین نعمت یعنی یه بچه سالم رو به من داده روز به روز داری هشیار تر وزیبا تر میشی هر کس شما رو میبینه یه نظری داره بعضی ها میگن شبیه منی بعضی هاهم میگن شبیه بابایی ولی به چشم من شما شبیه پیمانی اتفاقاتی که تا امروز افتاده بند ناف شما روز هفتم افتاد انگار دنیا رو به من دادن خیلی سختم بود همش فکر میکردم دردت میادعزیزکم وقتی هفده روزتونم بود همین طور که شیر میخوردی دست منو سفت توی دستای ناز و کوچولوت گرفتی یه حس قشنگی بهم دست داد وبرای اولین بار اون ناخن های کوچولو خوشگلتو وقتی هجده روزت بود خودم گرفتم دلبرکم شما21رو...
6 دی 1393

ورود غیر منتظره

سلام مهرسامم بالاخره اومدی مامان قربون قد و بالات 5ابان شما اون پاهای خوشگلتو گذاشتی روی زمین وبه زندگی منو بابایی رنگ دادی خونمون بااومدن شما یه حال وهوای دیگه پیدا کرده نمیتونم برات حسمو توصیف کنم یه حس خاص فکر کنم همون حس مادرانس بابایی که دیگه هیچی بنده خدا سرما هم خورده نمی تونه ببوستت چهارم ابان برای چک کردن وضعیت شما رفتم دکتر که برام سونو نوشت بابررسی وضعیت شما بهم گفتن که باید  بستری شم برای زایمان نمیدونم برای چی گریم گرفت ولی تا جایی که اشک داشتم گریه کردم فکر کنم گریه خوشحالی بود برای اینکه روزی که 9ماه انتظارشو می کشیدم بلاخره فرارسیده بود بابایی بنده ی خدا وقتی منو توی اون حال دید رنگش پریده بودفکر میکرد که خدایی نکرد...
14 آبان 1393

عکس های اتاق گل پسرم

سلام گل پسرم اتاقت هم برای اومدن شما اماده شده ولی هنوز خبری از شما نیست همه مامانایی که مثل من نی نی تو دلشون بود نی نی هاشون اومدن ولی از شما خبری نیست راحت تو دل من خوابیدی ازاخرین باری که با بابایی رفتیم سونو و باباصدای قلب شما رو شنید و دید چقدر بزرگ شدی انگار تازه باورش شده داره بابامیشه همش میگه پس این پسری کوش چرانمیاد همش داره ازشما صحبت میکنه مامانجون اخه دلمون می خواد زودتر روی ماهتو ببینیم اینم عکس های اتاق گل پسر راستی تا سرویسو اوردیم بابایی حسودیش گل کردو نشست توی تخت شمامنم سریع ازشون عکس انداختم ...
3 آبان 1393